يکشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵

اجتماعی

روایت مادری که هنوز چشم‌به‌راه شهیدش است؛از دورهمی‌های صبحگاهی تا وداع

روایت مادری که هنوز چشم‌به‌راه شهیدش است؛از دورهمی‌های صبحگاهی تا وداع
پیام خوزستان - اهواز - خانه‌های مادران شهدا شبیه هیچ خانه‌ای نیست، در این خانه ها، مادر میان روشنایی خاطره و تاریکی دلتنگی ایستاده است، این گفتگو روایت مادری است که هر روز «انتظار» را زندگی می‌کند.
  بزرگنمايي:

پیام خوزستان - اهواز - خانه‌های مادران شهدا شبیه هیچ خانه‌ای نیست، در این خانه ها، مادر میان روشنایی خاطره و تاریکی دلتنگی ایستاده است، این گفتگو روایت مادری است که هر روز «انتظار» را زندگی می‌کند.

خبرگزاری مهر، گروه استان‌ها - فاطمه دقاق نژاد: خانه‌های مادران شهدا، شبیه هیچ خانه‌ای نیست؛ در و دیوارش با صدای قدم‌هایی پرشده اند که دیگر برنمی‌گردند اما از یاد هم نمی‌روند. آن‌جا زمان مثل ساعت نمی‌گذرد مثل تسبیح می‌چرخد، دانه‌دانه با ذکرهایی که گاهی لبخندند و گاهی بغض. مادر، میان روشنایی خاطره و تاریکی دلتنگی ایستاده است؛ نه تمام‌قد شکسته نه بی‌درد؛ شبیه شمعی که سوختن را بلد است و هنوز روشن می‌ماند.
وقتی نام «مهدی» را می‌گوید، انگار پسرش از راه می‌رسد: با سلامی که بوی ادب می‌دهد با شوخی‌های ساده‌ای که سفره را گرم می‌کند با احترامی که دستِ مادر را می‌بوسد و دلِ خواهران را کنار هم جمع می‌کند. این گفتگو، داستان یک قهرمان دور از دسترس نیست؛ زندگی مردی است که از نماز اول وقت تا اتوی مرتب لباس از نان حلال تا محبت بی‌منت، شهیدانه زیستن را تمرین کرده است؛ طوری که مرگ هم نتوانسته قامتش را در چشم مادر کوتاه کند.
و حالا ما مقابل روایتی می‌ایستیم که از جنس خبر نیست از جنس «انتظار» است. انتظار مادری که هر پنجشنبه یاد گرفته بود شهدا را زیارت کند تا روزی، خودش زیارت‌شونده‌ همان صبر شود. این متن، پنجره‌ای است رو به قلبی که هنوز باور ندارد «قیامت» همان روزی بود که در زدند اما ایمان دارد که سلام آخر، پایان دیدار نیست. این‌جا قصه‌ یک شهادت است و صدای مادری که میان اشک و دعا، هنوز زمزمه می‌کند: «مهدی… به خوابم بیا.»
پاسدار شهید مهدی علیدادی، متولد یکم تیر ۱۳۶۰ و دانشجوی دکترای مدیریت، اسفند ۱۴۰۴ در راه دفاع از کیان ایران به درجه رفیع شهادت نائل آمد و اکنون ما روبروی مادرش نشسته ایم تا از زندگی فرزند شهیدش بگوید.
مهدی بی نظیر بود
از دسته مادران صبور و خوشرو است که هرچه از او بگوییم، کم گفته‌ایم. مادر شهید حاج مهدی علیدادی سخن خود را این‌گونه آغاز می‌کند و می‌گوید: راستش، ‌مهدی بی‌نظیر بود. ‌مهدی عصای دستم بود. از همان ۱۰- ۱۲ سالگی، نماز جمعه و دیگر نمازهای روزانه‌اش را ترک نمی‌کرد. بسیار مقید به خواندن نماز اول وقت بود.

پیام خوزستان


از مادر شهید خواستم خاطره‌ای از فرزندش برایمان تعریف کند، انگار تک‌تک لحظات زندگی فرزندش را به ذهن سپرده بود تا در این چند ماه، تنها آن خاطرات امید دهنده ادامه زندگی‌اش باشد، خاطرات خوبی‌های شهید لحظه‌ای از جلوی چشمانش دور نمی‌شد. زمزمه‌کنان گفت: مهدی علاوه بر اینکه علاقه زیادی به من داشت و بسیار احترامم را نگه می‌داشت با خواهرهایش هم رابطه‌ای صمیمی داشت. بیشتر موقع‌ها صبحانه پیش من بود. یک بار زنگ زد و گفت «حاج‌خانم، صبحانه را آماده کنید که آمدم» من هم به شوخی به مهدی گفتم: «خانمت را بیدار کن صبحانه برایت درست کند» با همان شوخ‌طبعی‌اش گفت: «صبحانه از دست مادر که بخوری، یک چیز دیگری است» بعد، وقتی پا به خانه می‌گذاشت، سریع به خواهر و برادرهایش زنگ می‌زد که: «بدوید بیایید صبحانه، خانه‌ مامانم» آنقدر مهدی دورهمی را دوست داشت که شده بود به بهانه یک چای، یک صبحانه ساده، خواهر و برادرهایش را دور هم جمع کند. وقتی هم وارد خانه می‌شد، همیشه می‌گفت: «السلام علیک یا مادر عزیز» بعد یا دستم را می‌بوسید یا پاهایم را. مدام بهش می‌گفتم: «مهدی نکن، برای چه پاهایم را می‌بوسی»
چشم‌های مادر از مرور خاطرات فرزندش روشن و تار می‌شود. اشک اجازه می‌خواهد بیاید، اما نمی‌گذارد. دست می‌برد به گوشه‌ چشم؛ مادر شهید علیدادی می‌گوید: زمانی که قصد داشت به سوریه برود، مانع رفتنش شدم. هنوز هم که هنوز است می‌گویم اشتباه کردم. آخر نمی‌دانید، ‌مهدی اصلا در خانه نبود همسرش هم پا به ماه بود. مهدی اصلاً نبود، فقط برای به دنیا آمدن فانش می‌آمد اذان در گوششان می گفت و می‌رفت. به خاطر همین دل‌نگران همسرش بود. به او گفتم: «زنت پا به ماه است، باید کنار خانواده باشی» .
دعا کن شهید شوم
گویی تمام خاطرات از کودکی تا لحظه شهادت برای مادر تداعی شده است. مادر شهید علیدادی در ادامه می‌گوید: برای جنگ ۱۲‌روزه و جنگ رمضان مدام می‌رفت و می‌آمد، دیگر مانع رفتنش نشدم. به قول معروف آن عذاب وجدان را داشتم که چرا نگذاشتم به سوریه برود. فقط به حاج‌مهدی گفتم: «حواست به مجتبی پسر دو ساله‌ات باشد» حاج مهدی آمد و گفت: «مامان از ته دل دعا کن برای شهادت» به مهدی گفتم «شیرم حلالت مادر، از ته دل دعایت می‌کنم» ولی نمی‌دانستم پای لانچرها می‌رود، می دانستم دوره هوافضا را دیده بود. می‌دانستم در حوزه شهری فعالیت می‌کند اما هیچ چیزی به ما نگفته بود. ‌مهدی علاقه‌ زیادی به لباس سپاه داشت. آنقدر علاقه داشت که هیچ وقت یک روز او را ندیدم لباس‌هایش بدون اتو باشد. همیشه شسته، اتوکشیده بودند. مهدی هیچوقت درجه روی لباسش را نصب نمی‌کرد. دوست نداشت کسی درجه اش را بداند. وقتی که شهید شد، فهمیدیم سرهنگ تمام است.

پیام خوزستان


بغض گلوی مادر شهید علیدادی را گرفت؛ همان بغضی که این روزها با آوردن نام ‌مهدی راه گلویش را می‌گیرد و اشک در چشم‌هایش جمع می‌شود. مادر شهید علیدادی می‌گوید: روزهای آخر، آخرین گفتگوی مان خاطرم است حاج مهدی آمد و گفت: به همه دختران و خواهرانم بگو جمع شوند خانه خودمان و برای رزمندگان غذا درست کنید. دست مهدی خیلی به خیر بود. زوار اباعبدالله که از اربعین می‌آمدند آنها را به خانه می آورد. غذا، آب و مکان بهشان می‌داد. در ایستگاه‌های صلواتی که در حرم علی بن مهزیار برپا کرده بودند می‌آمد، می‌گفت «مامان بیا با زوار اباعبدالله صحبت کن» عاشق امام حسین بود. چند باری هم من را هم پابوس امام حسین(ع) برده بود. کربلا، سوریه، مکه؛ حاج‌مهدی من را هم برده بود. حاج مهدی عاشق اهل بیت(ع) بود.
مادر شهید در ادامه از آخرین دیدارش با شهید علیدادی می گوید: آخرین باری که ‌مهدی را دیدم، غروب سه‌شنبه‌ای بود. آمد، پوتین‌هایش را از بالای کمد درآورد، گذاشت در پلاستیک که سریع برود. گفتم «خیر باشد مهدی؟» حاج مهدی گفت «مادر، جنگ یعنی یک دقیقه، یک ساعت هم امان نباید به دشمن بدهیم» مجتبی، بچه‌اش را بغل کرد، بوسید و رفت. موقع رفتن به او گفتم: «چقدر شبیه اسدالله، پسرعمه شهیدت شده‌ای. یک نوری در صورتت هست.» برگشت، با خنده به من گفت: «ای بابا، یعنی من شهید می‌شوم؟ من لایق شهادت هستم؟ من کجا و شهادت کجا؟».
لحظه اعلام شهادت
نمی‌دانم چه چیزی در دل این مادر می‌گذرد. چین و چروک صورتش خبر از صبری زینبی می‌دهد که در این ماه‌ها تحمل کرده است، مادرشهید علیدادی می‌گوید: به پسر بزرگم گفتم «علی مادر جان بیا من را به خانه خواهرت ببر، به خواهرت سری بزنم» اما دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید. تا قصد رفتن کردیم در خانه زده شد. پسرم گفت: مرتضی عقیلی کارم دارد. بروم ببینم چه کارم دارد. با خودم گفتم «یا حسین، خبر شهادت مهدی را آورده‌اند» . با مرتضی عقیلی یک آشنایی دیرینه داریم ولی برایم عجیب بود آن ساعت آن وقت از روز چرا باید بیاید در خانه ما را بزند. زنگ زدم به علی، پسرم. گفتم: «علی، دیر کردی. پس مرتضی عقیلی چه کارت داشت؟» گفت: « موتورش تصادف کرده بود، رفتم کمکش کنم» گفتم: «خودم دلم آگاه است. خبر شهادت حاج‌مهدی را آورده‌اند». بعد دیدم دختر عموی بچه‌ها آمد. در را باز کردم، گفتم: «خیر باشد؟» گفت: «زن عمو، حاج‌مهدی مجروح شده است. آمده‌ایم دنبالت ببریم حاج‌مهدی را ببینید» وقتی به خانه حاج‌مهدی رسیدم چشمتان روز بد نبیند دیدم قیامت شده است. هرکس می‌آمد خودش را می‌زد. به آنها می‌گفتم: «مهدی شهید نشده، خودتان را نزنید. مهدی شهید نشده. مهدی الان می‌آید» دیگر در حال خودم نبودم. خدا برای هیچ مادری آن روزها را نیاورد.

پیام خوزستان


نمی‌دانم هر کس دیگری جای این مادر بود چه حالی داشت. نخواستم بیشتر از این خاطرات برایش تازه شود. سعی کردم حال و هوایش را عوض کنم اما مادر با بغض برایم از لحظه وداع گفت: آه از لحظه وداع... خیلی چشم‌ها و صورت حاج مهدی را بوسیدم از حاج‌مهدی نمی‌توانستم دل بکنم. گفتند باید خداحافظی کنید، می‌خواهیم پیکر حاج‌مهدی را ببریم، نمازش را اقامه کنیم. گفتم «مادر شیرم حلالت. ان‌شاءالله شهادتت مبارکت باشد. همنشین امام حسین باشی همان قدرکه امام حسین را دوست داشتی» حاج مهدی همیشه می‌گفت: «مادر، همیشه بگو لبیک یا حسین(ع)» و مدام به او می‌گفتم حاج مهدی از بچه‌هایت خاطرت جمع باشد. تا زنده‌ام مواظبشان هستم.
مهدی به خوابم بیا
«هر لحظه در انتظار حاج‌مهدی هستم» از همین یک جمله، عمق دلتنگی مادر را می‌شد احساس کرد. از مادر شهید می پرسم، زمانی که بر سر مزار حاج‌مهدی می‌روید، با او چه می‌گویید؟ مادر می‌گوید: حاج‌مهدی هر پنجشنبه مرا به زیارت قبور شهدا می‌برد. انگار خواست مرا برای این روزها آماده کند. همیشه وقتی به دنبالم می‌آمد می‌گفت: «مامان، پنجشنبه است برویم زیارت شهدا، یاد شهدا کنیم» هر وقت به سر مزارش می‌روم، قسمش می‌دهم که «مهدی، به خوابم بیا. دوست دارم صدایت را بشنوم».

پیام خوزستان


گفتگو به پایان می‌رسد اما روایتِ «مهدی» در سطرهای محدود این دفتر نمی‌گنجد. او که پیش از رسیدن به اسفند شهادت در کوچه‌پس‌کوچه‌های همین شهر «شهیدانه» زیستن را تمرین کرده بود، حالا به شناسنامه‌ای برای شرافت و اخلاص بدل گشته است. مادری که با نان حلال و زمزمه‌های یاحسین، فرزندی پرورده بود که نه درجات دنیوی‌اش را به رخ کشید و نه از فدای جان در راه کیان وطن هراسی داشت، امروز آینه تمام‌نمای همان صبر زینبی است؛ صبری که اگرچه بر چهره‌اش خطوط دلتنگی نشانده اما قلبش را به وسعت آسمان استوار نگاه داشته است.


نظرات شما